دلگیر
دلتنگ
یلدا.
مي دونم اگه پرده رو كنار بزنم همه جا تاريكه،
تاريكه تاريك
و چيزي غير از ناريكي وارد اتاقم نمي شه.
مي دونم اگه پنجره رو باز كنم يا در رو باز كنم
سرماي كشنده اي مياد تو.
دست هام يخ مي زنن،
مغزم منجمد مي شه.
مي لرزم و دور از همه توي يه گوشه تاريك ذهنم مچاله مي شم.
I'm taking my ride with destiny
Willing to play my part
Living with painful memories
...Loving with all my heart
همه چیز به شدت خسته کننده شده،
انگار که چیزی حوصله عوض شدن رو نداره.
حتی دیگه "اتفاق ها" هم حوصله "افتادن" رو ندارن!
توی یه جعبه خالی می ذارنت
یا از زور تنهایی و بی چیزی می میری
یا انقدر شیش طرف جعبه رو بهم فشار می دن که بمیری.
کثافتا.
این قطاره چه تند تند داره می ره!
اول صادق رفت
بعد محمد
بعدش هم حمید و عاطفه
بعدش هم کاوه و الهه
بعدش هم حمید و مینا
حالا هم که مهرانه و علیرضا٬
کلی آدم دیگه هم توی صف هستن!
کجا با این عجله بابا!
فکر کنم اینجوری ۲روز دیگه هم بچه های اینا برن!
چقدر همه چیز سریع داره میگذره!
تنها خاطره هاش از فاحشه دیشبیه بود.
+ احمق... چشم های من که سیاهه!
فاصله ها
...
زندگی چیزی می شه مثل خط کشیدن روی نیمکت مدرسه
یا چندتا عکس یادگاری و فیلم و نوشته...
می شه چیزی مثل گذشته ای که الان نیست و بعدا هم دیگه هیچ وقت هیچ وقت... اصلا عمرا باشه.
خواب روی شونه های تو...
تو.
خیلی یه دفعه ای.
مثل اینکه بدونی بابک داره می ره......
خیلی یه دفعه ای.....
آرامش
لبخند
خواب.
خیلی سرد.
انقدر که حتی نگاه من و تو به هم یخ می بنده.
احمق شدم
فکرهایی که مدام مغزم رو مشغول می کنن باعث تشویشم می شن
و من به.....
به....
چقدر این حرف زدن لعنتی سخته....
شاید من و تو
روی یه نیمکت
زیر درخت بید نشستیم
و درست در دست هم
به قرص زرد رنگ ماه نگاه کردیم.
شاید....
گیج.
هوس دارم
شب تنها
توی حیاط پشت باغچه بشینم.
یکمی آسمون رو نگاه می کنم٬
یکمی هم چشم هام رو می بندم
و فقط نفس می کشم.
با بوسه ای از تو
به عمق آرزوهایم سقوط می کنم
و در آسمان یکدست صورتی رنگ رویاهایم
تا بینهایت
اوج می گیرم.
باز هم این کلاغ ها و قار قارشون خواب صبح رو ازت می گیرن.....
برای اولین بار به خاطر تموم شدن تابستون گریه کردم.
اما گریه نکردم.
برای اولین بار مقنعه سرم کردم و برای اولین بار
با بابا رفتم مدرسه.
برای اولین بار توی صف وایستادم و صف مادر هایی رو دیدم که دور تا دور بچه های وایستاده بودن و تماشامون می کردن
و برای اولین و آخرین بار بابام رو دیدم که بین اون هم مامان دست به سینه وایستاده و با خنده نگاهم می کنه.
برای اولین بار سر یه کلاس با ۴۲ تا بچه دیگه مثل خودم توی یه نیمکت ۳ نفری نشستیم.
برای اولین بار معنی همکلاسی بودن رو٬ با نکیسا چشیدم.
برای اولین یکی رو به اسم خانوم معلم رو شناختم.
برای اولین بار فهمیدم که زنگ تفریح یعنی چی.
و برای اولین بار تنها بدون مامان و بابا از مدرسه برگشتم.
پایین٬
بالا
پایین٬
بالا
پایین٬
بالا
پایین٬
بالا
پایین٬
پایین
پایین
پایین
پایین
پایین
پایین.....
فکر کنم یکمی دره هاش زیاد شد!
+ چاشنی چیه بابا!.... اینی که من می بینم خودش خود به خود منفجر می شه.
این طرفتر٬
همه چیز خاکستریه تیره تیره است.
فقط چون دلم بحالش می سوخت.
شاید هم فقط چشم هام می سوزن و دوست دارم که ببندمشون.
بعد شاید هوس کردم یکمی مغزم رو روی همه چیز ببندم.
می دونی
وقتی مغزت رو روی همه چیز ببندی انگاری یه دفعه همه چیزت رو بستی
گوشت
چشمت
دماغت
شعورت
درکت
همه چیزت رو.
وقتی هم که همه چیزت رو بستی دیگه چیزی برات وجود نداره که بخوای ازش فرار کنی یا بخوای یکمی راحتت بذاره.
آره٬
فکر کنم راهش همین باشه٬
یکمی باید مغزم رو ببندم.
دوست دارم یه قرن برم یه جای تاریک بخوابم بدون اینکه کسی باشه که بیدارم کنه.
شاید هم یکمی نشستم فکر کردم.
برو بابا فکر کردن که چیزی رو درست نمی کنه
هر چی بشینی فکر بکنی مگه چیزی عوض می شه؟
نه٬
همه چیز همینجوره
تا آخرش٬
تا آخر تا آخرش.
همه چیز به هم ریخته
این لایه های سست روی همدیگه لغزیدن
اینقدر لغزیدن و لغزیدن که همه چیز تا مرز فروپاشی مطلق پیش رفته.
حرف های تکراری
آدم های تکراری
آدم هایی که از خودشون فرار می کنن
از کارهاشون
و مدام دنبال مقصری برای تمام اتفاق های افتاده می گردن.
خسته ام.
زندگی با دروغ سخته
برای خودت یه کاخ می ساری
قشنگ
بزرگ
بلند
از دور وایمیستی با خوشحالی نگاهش می کنی و به خودت برای ساختن یه همچین چیزی می بالی
پر در میاری از دیدنش
اما یه دفعه همه چیز می ریزه پایین
زیرش سسته عزیزم
وقتی همه چیز از توهم باشه چه واقعیتی می خوای روشون بسازی
حالا تو هی بیا دروغ بگو
فقط منم که کم کم می رم کنار
کنار
کنار
کنار
تا یا خودم رو حمو کنم یا تو رو
شاید اگه همدیگه رو نبینیم برای هم محو بشیم.
خسته ام.
دوست دارم برم یه جای دور
یه جای دور که غیر از خودم کسی پاش به اونجا نرسه
اما کو جای دور
کو جایی که کسی نتونه پاش رو اونا بذاره
همه چیز همین بغله
توی هم
رو به روی هم
تنگ تنگ هم
انقدر همه چیز سفت ژیچیدن توی هم که دارن خفه ام می کنن.
خسته ام
حتی از تو
حتی از باور کردن تو.
از حرف هایی که بهم می زنی
و از قول هایی که بهم می دی.
باور کن هیچی توشون نیست.
همه چیز خرابه می فهمی؟
خراب خراب.
بابک همه چیز رو ریخته به هم
تو همه چیز رو ریختی به هم
خودم همه چیز رو ریختم بهم.
همه همه چیز رو ریختن به هم
و وسط این همهمه و خرابه لعنتی وایستادن دارن داد می زنن٬
می خوان همه یز درست شه
اما عمرا
عمرا چیزی درست بشه دیگه.
پایه ای یکم مال خودم باشم؟
انقدر که بتونم حرف های بقیه رو از خودم جدا کنم ببینم کجا وایستادم
ببینم کجا خیال دارم برم
شاید یکم همه چیز بهتر شد٬
فقط یکم.